قِلـــــــــــــقِلـــــــــک
مدیریت: مسلم قبیتی
قالب وبلاگ
نويسندگان

عماد راشدی : کلاس سوم ابتدایی بعد از خوندن درس ” برادران رایت ” ، یه روز که هیچکی خونمون نبود مغزم رو بکار انداختم رفتم رو پشت بوم و یه موتور کولر آبی به خودم بستم و دوتا کارتن پهن گرفتم دستم و از رو پشت بوم پریدم پایین ! واسه خونوادم نامه خدافظی گذاشته بودم مقصدم هم آبادان بود !
انصافا ! عین مومیاییا رفتم تو گچ

********************

اعتراف میکنم که تا هفته پیش به کاکتوسهای توی راهرو آب میدادم . . .
تازه بعد از چند ماه فهمیدم که مصنوعی ان !

*********************

ناشناس : یادمه وقتی بچه بودم و خودمو خیس می کردم به صورت ناخوداگاه صبح زود پا میشدم و ساعتها مکان مورد نظر رو باد میزدم تا خشک بشه و کسی نفهمه ! 

*******************

ناشناس : بچه که بودم برای اولین بار داشتم با دخترخالم دومینو بازی می کردم ، بازی رو بلد بودم ولی نمی دونستم شرایط برنده چیه ، هی یواشکی بین بازی از مهره های وسط برای خودم برمی داشتم که ماله من زیاد شه . آخر بازی فهمیدم کسی که مهره هاش زودتر تموم شه برندس !!!
ای ضد حال بود ! 

*******************

اعتراف میکنم که کلاس چهارم بودم ( مامور کلاس بودم ) آخرهفته امتحان علوم داشتیم ، قسمت بالایی میز معلممون شکسته بود و خیلی راحت میشد برگه های امتحانو کش رفت ،خلاصه با کلی مراقبت برگه امتحانو که خانوممون برا تکثیر گذاشته بود برداشتیم بردیم خونه ، غروبش دوستم اومد ببره که اونم تا شب بخونه امااا . . . فردا یادش رفت که برگه ای که برا تکثیر آماده شده بود و بیاره با خودش مدرسه تا بذاریم سرجاش 

*******************

اعتراف میکنم ۶ سالم که بود خواهرم ۱ اردک بهم داد و گفت اااگه شستیش خواستی خشکش کنی سشوارو از فاصله ی خیلییییییی زیاد بگیر که خشک شه !!
متم شستمشو خیلی شیک سشوارو چسبوندم بهش ! 
اردک بیچاره عین گل پژمرده شد !!!!! 
هنوزم که ۹ سال میگذره عذاب وجدان دارم. 

***************************

دیروز تو پارک نشسته بودم یه مادرو دختر با یه دخترکوچولو صندلی روبروم نشسته بودن ، بعد چند لحظه دیدم اینا نگاهشون به منه و یکم نیششون بازه ! یدفه دختر کوچولوهه اومد پیش من ! بهم گفت عموجون ! منم با اینکه تاحالا سی چهل بار عمو شدم ! اما نمیدونم چرا این عموجون گفتن دختره خیلی بهم چسبید ! بغلش گرفتم یه بوسش کردم و با لبخند گفتم جونم عموجون ؟ دختره با خنده : عمو مامانم میگه شما زیپ شلوارتون بازه ه ه ه !!!! 

*************************

دوست مادرم زنگ زد سعی کردم خیلی مودبانه صحبت کنم آخرش گفتم : ببخشید به مادرم بگم کی مزاحم شده ؟ 

[ دو شنبه 8 آبان 1391برچسب:, ] [ 17:48 ] [ مسلم قبیتی ]

برا خونمون مشتری اومده ...
اومده دره یخچالو باز کرده...
اگه یه دقیقه بیشتر میموند فک کنم میومد فیس بوکه منو چک میکرد
الان دچار اختلال موقعیتی قرار گرفتم که اینجا خونه اونه یا ما

فرستنده : مهرداد
***********************

دیشب با خانواده رفته بودیم بیرون تفریح و خرید باران هم در حد نمه بود میومد و قطع میشد اون وقت تو کفش فروشی سه تا دختر بودن داشتن چکمه تا زیر زانو میخریدن که پاشون کنن همین الان
من به این ملت سرخوش چی بگم

فرستنده : Daneshjo Hastei
***********************

اعتراف میکنم یه بار رفتم مغازه که چشمم به یه بسته رنگارنگ افتاد اونو خریدم شروع به خوردن کردم اقا نصیب هیچکی نکنه دیدم مزه روغن میده یه دفعه دیدم نخ هم توش هست إ پ اون شکلات نبودو شمع بود

فرستنده : pit..boy
*************************

اغا ما خونمون بوشهر منطقه نیروگاهست. نزدیک دریاییم زیاد میریم دریا شنا میکنیم به جون خودم فیلم پیرانها که دیدم تا یک ماه جرعت نمیکردم برم دریا شنا کنم تازه دوشو که دیدم گلاب به روتون هنوز که هنوزه میرم دسشویی درشو نمیبندم تازه برعکس میشینم

فرستنده : ImanPuls
**********************

بخدا راس میگم.
الان ترم 3 مدیریت بازرگانی هستم. امتحانات ترم اول شروع شده بود 2 تا امتحان رو داده بودیم که نمره یکیش تو سایت اومده بود که من به یکی از دوستام گفتم نمره اومد تو سایت چند شدی؟؟
برگشته بهم میگه مگه کارنامه نمیدن بهمون!!
یکی دیگه از بچه گفت چرا هر وقت همه امتحانات رو دادیم کارنامه میدن!!!
حالا جالبتر اینکه برگشته میگه اولیا هم باید امضا کنه یا نه؟؟
من موندم چی بگم به اینا.
بجون خودم واقعا واسم اتفاق افتاده بود.

فرستنده : My heart broken*Vahab

*************************

اعتراف میکنم بچه که بودم یکبار تلویزیونمون خراب شده بود و بردنش تعمیرگاه .اونجا پشت تلویزیون رو که باز کرده بودن کلی نقاشی و نامه اومده بود بیرون.اعتراف میکنم که من با همراهی داداشم هربار که مجری میگفت بچه های عزیز نامه ها و نقاشی هاتون رو برامون بفرستین ماهم نقاشی هامون رو داخل تلویزیون مینداختیم !! :D

فرستنده : parisa_tnt


[ دو شنبه 8 آبان 1391برچسب:, ] [ 17:29 ] [ مسلم قبیتی ]

یکی از بیخود ترین پاک کن های اون زمان یادتونه<ازاین دو رنگا>
قرار بود طرف قرمز مداد پاک کنه
طرف آبی خودکار ! (عمرا اگر پاک میکرد)
اقا گند میزد به تمام دفتر مشق ما !

فرستنده : barf
***********************

مامانم آب ليمو شيرين برام گرفته، آورده. ميگم:چرا انقد تلخ شده؟!
ميگه: آب ليموها رو گرفتم،بعد تلفن زنگ زد، يادم رفت برات بيارم..!
من::-/خب نميخوام..
ميگه: بخور،به خاصيت داروييش فكر كن..
اينو كجاي دلم بذارم؟!!

فرستنده : D$D$D

********************

15،16سالم بود که بدون اجازه بابام با یکی از دوستام رفتیم سینما فیلم افعی جمشید اریا روی پرده بود
3بار فیلم رو دیدیم وقتی اومدیم بیرون هوا تاریک شده بود خونه که رسیدم بعد از خوردن یه کتک واقعا مفصل 2 ساعت هم تبعید شدم توی توالت
فرداش که دوستمو دیدم اوضاع اون از منم خرابتر بود
حالا بعد از 18 سال هر جا افعی رو می بینم پا میزارم به فرار

فرستنده : امیر

*********************

ما رفته بودیم خونه یکی از فامیلامون شبم اونجا موندیم . شب که شد همه شروع کردن از جن و روح و آل و نمیدونم این چیزا حرف زدن . حالا همه هم ترسیدن به روی خودشون نمیارن .
خوابیده بودیم نصفه شب با صدای جبغ از خواب پریدیم حالا هنگم کردم داستان چیه !!!
نگو شب نیلو دختر خونواده میترسه پتو دورش بوده میره اتاق پدر مادرش ، میزنه به پای مادرش که بیدارش کنه بگه من میترسم ، مادرشم از ترس جیغ جیغ ، نیلو از جیغ مادرش گریه ، بابشم بیدار شده بود دیده بود اونا دارن جیغ میزنن اونم هوار میزد . تا چند روز همه بدناشون لمس بود ...
الانم دارم میخندم که یادش افتادم، دمت گرم آقا مسلم عجب جوی ساختی اینجا :-)

فرستنده : IrajSK

************************

تازه سرویس adsl گرفته بودم که به همسایمون گفتم بیاد برام وصل کنه خلاصه اومد همه کاراشو انجام داد ولی زمانی که میخواستم کانکت بشم وصل نمیشد اعلام خطا میداد خلاصه تا یک هفته منم همش با مخابرات تماس میگرفتم اونا هم میگفتن که نمیدونن مشکل از کجاست تا اینکه بعد از یک هفته یه روز داشتم اتاقمو جارو میزدم که نگاهم افتاد به زیر میز کامپیوترم دیدم سیم تلفن به پیریز نزدم ینی اون لحظه اشک تو چشام حلقه زده بود :-S
ینی این مغز متفکر خدا از شما ها نگیره !! بگو آمین :)))))))
همسایمون :-o
مخابرات کل استان تهران :-|

فرستنده : YASY VOOROOJAK
*************************

شارژم تموم شده
با کارتمم نتونستم شارژ بخرم از اینترنت
رفتم بالا سره بابام خواب بود بهش میگم بابا 1 شارژ با همراه بانکت برام میگیری؟
بلند شده میگه چیه چی شده شاش کردی تو شلوارت
من :|

فرستنده : Morteza

*************************

یه بار بچه خواهرم(7ساله) قرار شد شب بمونه خونه ما. ساعت 12شب بود اومد گفت دایی خوابم نمیاد یه فیلم بذار نگاه کنم. منم یه فیلمی و که قبلا نگاه کرده بودم گذاشتم و خودمم نشستم باهاش نگاه کنم. فیلم تموم شد ساعت دو بود گفتم برو بخواب دیگه دیر وقته. برگشته میگه فیلمت تکراری بود سه روز پیش تلوزیون پخش کرده بود.
دیگه کارم به کجا رسیده که این فسقلی هم سرکارم میذاره
اخه بگو کره خر فیلمو دیدی بگو یه فیلم دیگه بذارم
عجب

فرستنده : kk

**********************

کلاس پنجم که بودم مدرسه مون نزدیک بود و بقالی هم تو راه مدرسه مون بود
به بار مادرم صبح زود بیدارم کرد که برو پنیر بگیر و من هم خوشحال خوشحال بلند شدم از رختتخواب و رفتم برای خریدن پنیر اما نمیدونم چی شد که یهو دیدم با شلوار خونه وسط حیاط مدرسه ام و مدیر داره منو با تعجب نگاه میکنه
قیافه مدیر (O_o)
بابای مدرسه =)))
مامان مدرسه =)))
بچه های شیفت صبح :)))
خودم :|

فرستنده : دانشجوجو


[ شنبه 6 آبان 1391برچسب:, ] [ 23:28 ] [ مسلم قبیتی ]

*اعتراف می کنم به این سن که رسیدم هنوز وقتی می خوام از در خونه برم بیرون اگه جورابم سوراخ باشه عوضش می کنم با این فکر که اگر تصادف کردم و آمبولانس اومد و منو گذاشتن رو برانکارد و مردم دورم جمع شدن سوراخ جورابم ضایع نباشه...

*اعتراف می کنم امشب بعد از 1 سال به این معما پی بردم که آقاجونم مسواکش رو کجا قایم می کنه که من نمی بینم. بارها دیدم که داره مسواک می زنه اما به محض اینکه بعدش می رم مسواک بزنم مسواکش غیب می شه. خب زیاد پیچیده نیست از مسواک من استفاده می کرده!

*اعتراف می کنم  که هفته قبل یکی از فامیل هامون اومده بود ایران و اصلا فارسی بلد نبود. من رو برد که از سوپرمارکت سر کوچه سیگار بگیریم. منم گفتم آقا یه بسته سیگار کنت با یک دونه اسپری مو بدید. بنده خدا پرسید این چیه؟ منم خیلی خونسرد گفتم این جایزه سیگاره!

*اعتراف می کنم اولین باری که ویندوزم پرید من کل سیستم از مانیتور گرفته تا موس رو بردم شرکت تا برام ویندوز عوض کنند. بی معرفت ها بهم نگفتند که فقط باید کیس رو بیارم. این کار یه دو سه بار دیگه هم تکرار شد!

*اعتراف می کنم تو اسباب کشی همسایه مون من نشسته بودم پشت وانت یه طرفم گلدونشون بود یه طرف هم تلویزیون ماشین که رفت تو چاله من گلدونه رو محکم گرفتم و تلویزیونه پخش شد کف آسفالت!

*اعتراف می کنم  تا سن 13-12 سالگی با روسری می نشستم جلو تلویزیون مخصوصا از ایرج طهماسب خیلی خجالت می کشیدم. زیاد می خندید، فکر می کردم بهم نظر داره.

*اعتراف می کنم بچه که بودم خیلی وراج بودم. برای همین تا از مدرسه می اومدم همه خودشون رو به خواب می زدن.

*اعتراف می کنم رفته بودم واسه امتحان رانندگی، خیلی هم استرس داشتم. نوبت من که شد افسر بهم گفت دنده عقب برو. من هم که کلی هول شده بودم به جایاینکه دستم رو بذارم پشت صندلی و برگردم عقب رو نگاه کنم دستم رو انداختن پشت گردن افسر و محکم داشتم می کشیدمش طرف خودم!

*اعتراف می کنم اولین باری که رفتم کارواش من هم همراه کارگرها داشتم ماشین رو می شستم که مسئول کارواش اومد خجالت زده جمعم کرد! خوب چی کار کنم فکر کردم زشته اونا ماشین من رو بشورن و من وایستم نگاه کنم.

*اعتراف می کنم  بزرگترین لذت دوران بچگی من این بود که روزهای بارونی تو راه مدرسه با او چکمه طوسی پلاستیکی که تا زیر زانوم بود مثل خل ها از جاهایی رد می شدم که آب جمع شده. وقتی قابلیت چکمه هام رو می دیدم که تا عمق زیاد هم پام خیس نمی شه کلی کیف می کردم. حس ماشین شاسی بلند بهم دست می داد.

*اعتراف می کنم  2 ماه به همه گفتم خطم سوخته. خواهرم نگاه کرد دید سیم کارت رو برعکس انداختم تو گوشی.

*اعتراف می کنم مامان بزرگ خدا بیامرزم توی 95 سالگی فوت کرد. صبح روزی که مامان بزرگم فوت کرده بود همه دور جنازش نشسته بودیم و همه داشتن گریه می کردن. جمعیت هم زیاد بود. من و داداشم تو بغل هم داشتیم گریه می کردیم. اشک فراون بود و خلاصه جو گریه بود. یکهو دختر خالم که تازه رسیده بود اومد تو حیاط و با جدیت داد کشید: مامان بزرگ زود رفتی! این رو که گفت کل خونه رفت رو هوا... حالا خندمون قطع نمی شد.

[ شنبه 6 آبان 1391برچسب:, ] [ 23:10 ] [ مسلم قبیتی ]

دختر عموم 3 سالشه.یه بار دیدم دستش تا آرنج کردم تو دماغش و محتویاتشو در میاره و میزنه تو رگ!!!!
بهش چشم خیره رفتم که بفهمه کارش زشته ،میگه بهم چیه؟ تو میخوای بیا بخور!!!!!!!!
خدا به داد نسل آیندمون برسه با این اژدهاها:l

فرستنده : smj13

*******************

نمیدونم چرا این زنا اینقدر بی جنبه هستن؟؟؟؟
بر اثر یک اشتباه سهوی من کارت عابر بانکمو دادم به خانمم که بره خرید کنه و تا کنون اثری از آثار عابر بانکم در دست نیست!!!!!!!!!!
خدارو شکر حساب اینترنتیم فعاله خخخخخخخخخخ:)

فرستنده : smj13

******************

مامان و بابام دارن شطرنج بازی میکنن! بابام یه لحظه رف دستشویی!!
مامان؛ پیس پیس، امیـــــر بیا کمکم کن!
من؛ این سربازشو بزنی، بعدش رخشو نفله میکنی، وزیرشو میندازی بیرون!!
مامان؛ خو چه کاریه؟؟ الان رخشو میندازم بیرون!
میگم؛ یعنی این بازی جوانمردانت تو حلقم!
بابام اومدش!
مامانم؛ سیاوش! امیــــر رختو انداخ بیرون که من الان وزیرتو بکشم!!
بابام؛ امیــــر خعلی عقده ای هستــــی ! متقلب چرا میای بازی منو مامانتو گند میزنی؟؟
مامان؛ ولش کن بیا بقیه شو بازی کنیــــم!!
من:|
بابام:|
احسان قائم مقامی:|
تو خونواده ما عشقٍ به فرزند همش داره رایحه میده!
مامانٍ راستگـــوٍ داریم؟؟

فرستنده : امیر21
****************************

تو آرشـــیوٍ وسایلٍ بچگیم چنتا شیطونک(نه Shey2nakگل پسرٍ خودمون ههههه) پیدا کردم نیشونٍ داداشٍ5سالم دادم، میگم ایــمان اینا برا 4یا5سالگیم بوده میدمش تو فقط خرابشون نکنی پاش خاطره خورده! خدا شاهده برگش گف؛
چقدر عقب مونده بودی امیــــر! سقفٍ آرزوهات همش پنجره اس، صعود کردی!! من اینا رو میخوام چیکا؟؟
خلاصه حرفی زد که از دشمن نخورده بودم!
داداشٍ مسخره گرٍ داریم؟؟؟

فرستنده : امیر21
*************************

رفتم خونه مامان بزرگم!! میگه؛ امیــــر بیا بشین کارت دارم!
من؛ بله؟؟
میگه؛ این لباساتون مدلش چیه؟؟
من؛چطو مگه؟؟
میگه؛ آخه دخترایٍ همسایه هامون میگن نوه هات پرپرن؟؟
میگم؛ پرپر یعنی چی اونوخ فحش دادن ؟؟
مامان بزرگ؛ هیچی آخه میگن نوه هات لباساشون خیلی قشنگه مثٍ پرپرا میمونن، حیف که موهاشونو خشن(فشن) نمیکنن!!
میگم؛ رپر؟؟
میگه؛ آرههههه!! مخصوصاً تو و بنیامین(پسرخالم)!
من؛ خوشم نیومد چقد بی جنبه ان!!
میگه؛ جهـــــنــم که خوشت نیومده اونا از تو خوششون اومده!! درضـــمن هر وخ میای اینجا موهاتو مثٍ همونی که گفتی درس میکنی!! شیر فهم شد؟؟
من؛|
بنیامین؛|
پرپر؛|
سعید پانته؛|
تهی؛|
مامان بزرگٍ دااااااااااریــــم؟؟

فرستنده : امیر21
*************************

دیدم یه شماره غریب اس ام اس داده
" سلام آقا خوشگلـــه ، با من دوست میشی ؟ "
با خودم گفتم حتما باز مريم داره با یه شماره غریب امتحانم می کنه
بی خیال هم که نمیشه زدم
" نه .. لطفا مزاحم نشید ، من دوست دخدر دارم .. رابطمم باهاش خیلی خوبه "
زد :
" جدا ؟؟ چه پسر با معرفتی ! کاشکی با من دوست میشد این آقا پسر ، اسمش چیه حالا ؟ "
زدم مريم و گفتم دیگه هم اس ام اس ندید لدفن
زد :
" حالا خیلی هم جـَو فردین بازی و معرفت نگیرتت بابا ! پدرتــم ، این شماره ی همکارمه ، خواستم بگم من گوشیم خاموش شده , خواستی بیای دنبال ماشین به این زنگ بزن
من کافه ی بغل ادارم ،
راجع به مريم خانومم اومدم خونه مفصل به خدمتت می رسم !

فرستنده : Shey2nak
***********************

ديشب توخواب احساس ميكردم توكوچه أم هرچي خودموجم ميكردم گرم نميشدم.ازخواب بيدارشدم ميبينم بابام تورخت خواب من خوابيده من اينورتوسرمادارم مث ...ميلرزم.
باباي اولاد دوسته داريم؟
ازاين ميترسم قحتي شه من وداداشمو بخوره!

فرستنده : darcknes star


[ جمعه 5 آبان 1391برچسب:, ] [ 21:42 ] [ مسلم قبیتی ]

آقا صبح رفته بودم پول تلفنو برق رو پرداخت کنم
رفتم پست بانک تو صف بودم که دیدم یکی رفت داخل کابین تلفن زد من از ساعت 10تو صف بودم تا 11:30 او خانم توکابیین بود که به صاحب هونجا گفتم یه لیوان آب به او خانم بدید گلوش خشک شده کل صف تو بانک از خنده مرده بودن!

******************

یکی از دوستام تعریف می کرد: وقتی از مدرسه میومدم خونه با نون یه قیف درست می کردم توشو پرماست می کردم می خوردم.آقا یه روز اومدم خونه هیشکی نبود تا قیفه رو درست کردم ماست ریختم زنگ خونه رو زدن رفتم دیدم حاج آقای محله س! یواشکی قیفو گذاشتم تو جیب شلوارم اینم هی وایساد حرف زد هی حرف زد! آقا این قطرات ماست مثه شکنجه زندان ابوغریب روی پای من سر می خوردن و می رفتن پایین. هیچی دیگه وقتی رفت دیدم از پاچه شلوارم ماست زده بیرون. اینا همش یه طرف سرکوفتای مامانم یه طرف! مونده بودم چیجور توجیه کنم این شاهکارو...

**********************

ابتدايي كه بودم ، 25 صدم كه كم مي شدم ، سيل اشك بود كه جاري مي شد. حالا معلم پنجم ابتدايي اومد در گوشي تو كلاس بهم گفت امتحان ترمتو 15 شدي. آقا من تا آخر كلاس و گريه كردم و معلمه درس مي داد. آخرش اومد گفت : شوخي كردم ، وقتي گريه مي كني دماغت قرمز مي شه خوشم مياد !!!!!!!!!!
تا عمر دارم نمي بخشمش!

فرستنده : صهبآ
************************

اقا امروز با خواهر و خواهرزاده هام رفتیم بازار. توی یه مغازه لباس فروشی بودیم پر از مشتری یهو فروشندهه توجش جلب شده به دوقلو هامون برگشت بهم گفت اینا دوقلو هستن .گفتم بعله.دوباره نگاه کرد برگشت گفت اینا واقعا دوقلو هستن. گفتم بعله عاغا دوقلو هستن.باز نگاهشون کرد دوباره پرسید نه واقعا اینا که شبیه همن دوقلو هستن.میگم اقا یعنی چی هستن دیگه.
برگشته میگه اینا ک دوقلو هستن با هم خواهرم میشن؟؟ دیگه من موندم چی جوابشو بدم..
من:0
خواهرم:(
فروشنده ها:))))
.بش گفتم.برو توی سایت قلقلک جوابتومیگیری ...
خواهشا جواب این عاغای مهطرم رو بدید

فرستنده : TaRaNnOm

********************

جلسه ی اول این ترم، استاد برنامه سازیمون داشت درباره ی بچه ها ازشون سوال میکرد (برا آشنایی) که مثلا ترم چندمی؟ بچه کجایی؟ چه رشته ای میخونی؟ و از این حرفا. بعد اومد از من یه چندتا سوال پرسید. بعد گفت شما کجا میشینین؟ منم گفتم رو مبل، رو فرش، رو صندلی! هر جا که راحت باشم!
نامرد از کلاس بیرونم کرد!
کسی نمیدونه چرا؟ مگه دروغ گفتم؟!!!

فرستنده : Mehdi_72

*******************

یه بار تو دانشگاه استاد فیزیکمون داشت درس میداد که رسید به دوتا معادله که جواباشون یکی بود.گفت ببینید بچه ها، با اینکه شکل این دوتا معادله فرق میکنه ولی جواباشون یکیه. مثل اینه که مثلا شما بگین 6 منهای 2 و 12 منهای 8. با اینکه عددا فرق میکنه ولی جوابا یکیه. (بعدش رفت یه مثال دیگه بزنه) یا مثلا 8 منهای 4 که میشه 4 و 8 منهای 2 که میشه 6!!!!!
استاد (0_0)
ما :)
اینیشتین :0
درس شیرین فیزیک :0
آخه چه ربطی داشتن اینا به هم؟!!!

فرستنده : Mehdi_72
***********************

کلاس اول بودم تو کتاب فارسی اون زمان یه درس داشتیم اسمش انار بود!دهه 60 و 70میدونن چی میگم!
آقا این عکسٍ انارٍ تو کتاب آبٍ دهنٍ هم کلاسیمو راه انداخت در حدٍ نیاگارا! نتونست جلو اون غریزه لعنتیشو بگیره صفحه شو گاز زد خورد!!! بعدش معلم هر موقع میخواس دیکته بگه اون صفحه شو نداش ! میومد از رو کتابای بقیه میخوند!!
یه همچین بچه هایی بودیم اون زمان!
یک دقیقه سکوت لطفاً!

فرستنده : امیر21


[ جمعه 5 آبان 1391برچسب:, ] [ 21:26 ] [ مسلم قبیتی ]

چند سال پیش تو جمع دوسستان داشتم بایکیشون بحث میکردم اون هی میگفت حرفات متناقضن تناقض دارن یه دفه بش گفتم تو اصلا میدونی تناقض یعنی چی دیدم بنده خدا بدجور رفته تو فکر سرمو بلند کردم دیدم همه دارن به سلولای خاکستری مغزشون فشار میارن آقا تو اون جمع به جان خودم از تک تکشون پرسیدم تناقض یعنی چی هیجکس بلد نبود دچار یاس فرهنگی ادبی معنوی شدم

*******************

عروسی پسرعموم بودش چن روز پیش! یه عمه دارم خونش کرمانشاس، این دختر پسراش کردی می رقصن درحدٍ کهکشانٍ راه شیری!!!
هیچی 4تاشون رفتن دستٍ عروس دومادو گرفتن کردی برقصن! یعنی بگم همه واساده بودن نیگا اینا دروغ نگفتم آقا همه گوشی به دســت! بیچاره پسرعموم اصن رقصٍ کــــــردی بلد نی مثٍ خودم!!
هیچی از اون حرکت تکنیکیا اومدن پیاده کنن عمه زاده هایٍ بنده! یهو دوماد کله پا شد، بـه بـه! دستش خورد به عروس ! عــــــــــــروسم کله پا شد!!!!
یعنی کلٍ تالار فقط ملت بود که میخندید!!
اگه یه هم چین بلوتوثی واستون اومدش، در جریان باشید، پــــســـرعمـــو بنده هستش!!
بلوتوثش داغٍ داغٍ!! کلٍ تــهـــران پارس و تجریـش دارنش!!!
خخخخخخخخخ!!

*****************

اعتراف میکنم اولین بار که تو عمرم تقلب کردم سال اول ابتدایی سر امتحان ریاضی بود :دی
پیس پیس (من خطاب به جلوییم)
گردی عدد 9 سمت چپشه یا راستش ؟
جلوییم : چپ
من : چپ کدوم طرفه ؟
:|
:))

*******************

بچگیا یه بار یه کاست قدیمی رو برداشتم صدای خودمو روش ضبط کردم همش هم شر و ور میگفتم (عین جملاتی که گفتم اینان: لاک پشت ها افسرده شدن... گوسفند ها چاق شدن ... (عرعر میکردم)...صدای حیوون های مختلفدر میاوردم...) چند سال بعد داشتیم میرفتیم شمال بابام همون کاست رو پیدا کرده بود و آورده بودش تو ماشین.
تصور کنین چی شد!
تا حالا تو عمرم اینقدر ضایع نشده بودم
مامانم چشاش اندازه پیاله شده بود خواهرمم شاخ درآورده بود
حالا بابام تیکه مینداخت: این صدای ... نبود از اولش رو کاست بود من قبلا گوش کردم!!
هر وقت پر رویی کنم خواهرم میگه برو عرعر کن صداتو ضبط کن!!!

*********************

10-12 سالم بود خونه عموم بودم(خونه روبرومون). عموم رفت دستشویی منم رفتم در رو از بیرون روش قفل کردم و فرار کردم. 4-5ساعت بعد زنگ خونمونو زدن رفتم تا درو باز کردم عموم یه کف گرگی خوابوند در گوشم پخش شدم تو حیاط. نگو بدبخت از اون موقع مونده بود تو دستشویی!!!!
همه میگن کرم دارم گویا راست میگن!

*********************

باباي من بازرس اداره بهداشته يبارواسه تحقيق درباره پشه هاي مالاريارفته بود مآموريت من كلاس اول بودم معلممون گفت فردابابات بگوبيادمدرسه منم گفتم نيستش گفت كجاست گفتم رفته پشه بگيره.
من:/
معلممون:-S
بابام:@
پشه ها:-)
سازمان بهداشت جهاني;-)
خاله شادونه:-S

****************************

امروز واسه اولين بار داشتم تايپ ميكردم يهو يادم اومدم زبان ويندوز رو چك نكردم كاملا مطمئن بودم ك أوني نيست ك من ميخوام تا سرو بالا اوردم .... باورم نميشد اين بار خودش بود لج نكرده بود
يك خط ديگه ك تايپ كردم برقا رفت!!!
من:/
اديسون:/
كيبورد:/
برق:/
زبان ويندوز:))))))
بايد ميدونستم كأسه اي زير نيم كاسس

[ جمعه 5 آبان 1391برچسب:, ] [ 21:16 ] [ مسلم قبیتی ]

رفته بودم ایران و چون پاسپورتم ایرانی نبود ترسیدم بهم گیر بدن تو فرودگاه برای همین تصمیم گرفتم بهشون بگم فارسی بلد نیستم و فقط انگلیسی حرف بزنم که نگن پاست کجاست...منم شال و کشیدم جلو و عین خواهران بسیجی رفتم جلو ،یه برادر ریش و سبیل دار پاسپورتم و گرفت و ازم پرسید چرا اومدی ایران؟منم گفتم: to visit family and friends,and going to mashad مشهدش گفتم که بدونه چقدر سر به راهم و دختر خوبی هستم

یارو گفت فارسی بلدی؟گفتم:no i just speak arabic and english

گفت:یه ذره هم نمی فهمی گفتم:no

گفت خر خودتی پس چجوری داری می فهمی من چی میگم اگه فارسی بلد نیستی:[

یعنی همونجا داشتم می مردم حسابی ضایع شده بودم از طرفی هم ترسیده بود بهم گیر بده که چرا گفتی فارسی بلد نیستی ولی خوشبختانه بهم گفت برو دیگه هم از این غلطا نکن، ومن مثل یه بچه ای که زدن تو سرش از پیشش دور شدم و این بود قیافه من :(

*********

کلاس دوم دبیرستان بودیم، مدرسه مون توی یه خیابون معروف تهران بود، که اون موقع خیلیا میرفتن دور دور. خلاصه ما گاهی کل اون خیابون رو موقع برگشتن به خونه با یکی از دوستام پیاده میرفتیم واسه خنده و شیطونی و مثلاً یکی می اومد یه چیزی میگفت و ماهم یه تیکه ای می انداختیم بهش و ... یه روز ظهر داشتیم برمیگشتیم یه پرشیا افتاد دنبالمون، سه تا پسر توش نشسته بودن و انصافاً قیافه شون هم بدک نبود، من و دوستم کلی مسخره بازی در آوردیم و خلاصه اینا رو یه 300 متری کشوندیم. توی همین گیر و دار یهو یه موسو(اون موقع تازه اومده بود و خیلی ماشین خفنی حساب میشد) سرعتشو کم کرد و یکم پا به پای ما اومد و جلوتر برامون نگه داشت، وقتی رسیدیم یه اقای میانسالی پشتش نشسته بود، یهو نمیدونم چی شد جو گرفت منو بلافاصله، گفتم: « مرتیکه پیر فکر کردی به خاطر ماشینت خر میشیم؟!!، باز اون پسر پرشیایا جیگر بودن ...!!! »و بعد برگشتم دوستمو نگاه کنم، دیدم بیچاره داره سبز و سرخ میشه... نگو طرف دایی دوستم بود و شناخته بود، خواسته ما رو برسونه، لازمه بگم دیگه دوستم مجبور شد رابطشو با من قطع کنه؟ :| :D

*********

چند روز پیش صبح با ماشین رفتم دانشگاه. کلاسام که تموم شد خواستم برگردم خونه رفتم سوار تاکسی های ون شدم! همون اولای مسیر یهو یادم اومد عجب سوتی دادم، خیلی ریلکس به راننده گفتم آقا نگه دار. راننده چپ چپ نگام کرد و گفت واسه چی؟ منم خیلی ریلکس جواب دادم "من خودم ماشین دارم!" جاتون خالی کل ون از خنده رفت رو هوا. منم بعد از دادن کرایه پیاده شدم و سوت زنان برگشتم طرف پارکینگ دانشگاه...

***********

امروز چندتا از پسرای کلاسمو برده بودم جشنواره مسابقه قرآن داشتند؛

دیدم دو تا خانوم چادری که فقط نوک دماغشون پیداس نشستن دارن بعنوان داور از بچه های طفل معصوم 5,6 ساله آزمون میگیرن؛ کلی با شاگردام حرف زدم که رفتین رو سن مودب باشین و هول نکنین و ازین حرفا؛

خلاصه اولین بچه رو فرستادم بالا و خودمم با یه لبخند غرورآمیز وایسادم روبروشون که مثلا منو ببینن روحیه بگیرن؛ خانومه پرسید: فلان سوره رو بخون پسر گلم؛یهو دیدم پسره بلندگو رو گرفت رو به من گفت: خانوم نمیشه خودت ازم بپرسی؟من ازین زنه میترسم؛این که دهن نداره از کجا صداش درمیاد؟

ملت نمیدونستن بخندن یا ...؟

**********

پیش دانشگاهی بودیم یه دبیر داشتیم به اسم آقای قمصری.

بغل دستیم اسمش سروین بود و خیلی درسش خوب بود، یه روز سر کلاس آقای قمصری بودیم که از دفتر اومدن گفتن سروین تو منطقه رتبه آورده و ازین حرفا، منم آروم به سروین گفتم الان تو باسنت عروسیه آره ؟ ;)

سروینم بلند گفت آره تو هم دعوتی، یهو آقای قمصری از همه جا بی خبر گفت ما هم دعوتیم ؟

************

من یه زن عمو دارم که خیلی دوستم داره و همش بفکر پیدا کردن یه خواستگار خوب واسه منه طوری که دیگه منو کلافه کرده!

الان واسم یه مسیج داد نیگا کردم دیدم نوشته: "امروز دو نفر آدرس و شماره تلفن تو رو خواستن که بیان پیشت,منم دادم"

انقد عصبانی شدم که بقیه مسیجشو خونده و نخونده reply کردم: زن عمو جان من که گفتم نمیخوام ازدواج کنم؛چرا هرکی از راه رسید هی بعنوان خواستگار راهیش میکنی خونه ما؟

بعدشم با داد و فریاد گوشیمو دادم به مامانم که اونم مسیجو بخونه؛ دیدم مامانم هاج و واج هی یه نیگا به من میکنه یه نیگا به گوشیم و از خنده ریسه میره؛

گرفتم دیدم بقیه مسیج اینجور نوشته:" یکیشون خوشبختی بود, یکیشون موفقیت؛سال دیگه میان سراغت" !!!

حالا موندم فردا با چه رویی برم خونه عموم؟ :( [:(]

[ سه شنبه 2 آبان 1391برچسب:, ] [ 19:30 ] [ مسلم قبیتی ]

یکی از دوستام یه فیلم بهم معرفی کردو گفت حتما ببینمش چون خیلی قشنگه منم تنبلیم میومد که برم دنبالش تا اینکه خودش واسم آوردش...جمعه بود و تو خونه بودیم یاد فیلمه افتادم گفتم بابا حوصله داری فیلم ببینیم گفت آره...خلاصه رفتم فیلمو آوردم و نشستیم به تماشا...20 دقیقه از فیلم گذشته بود بابام گفت مهدیس چایی بریز...( آشپزخونه ما طوریه که رو به رو تلویزیونه و به راحتی میشه تلویزیون رو از آشپز خانه دید)..خلاصه من رفتم چایی بریزم..چایی رو ریختمو رفتم بزارم تو سینی که دیدم صدای آخ و اوخ زنه بازیگر فیلم میاد....نگا کردم دیدم بـــعله..( زیاد معلوم نبود ولی از حرکت کمر مرده و ناله های زنه معلوم بود )....نفسم بالا نمیومد..تنها کاری که کردم سرمو کردم تو یخچال و داد میزدم پس این قندون کجاست..!!! بعد گوش کردم دیدم انگار صحنش عوض شده ..رفتم قندون و گزاشتم تو سینی و بردم تو هال....بابام چپ چپ نگام کردو گفت مطمئنا قندون تو یخچال نبود....لازم به ذکر نیست که من تا 2 روز پیش بابام آفتابی نمیشدم
*******************
نقل قول از دوستم : میگه رفتیم جشن عروسی یکی از رفیقام که تو یه ویلا با یه حیاط گنده برگزار کرده بودن ...تو حیاطم بزن بکوب میکردن که یهو بارون شدیدی گرفت یه رفیق دیگه منم ساق دوش بود که مسته مست بود هیچی حالیش نبود اینقد خورده بود ... همه مهمونا وقتی دیدن بارون گرفت رفتن داخل ویلا ولی هر چی دنبال ساق دوش میگشتیم میدیدیم نیست رفتیم بیرون تو حیاط , دیدیم زیر بارون داره به گلا با شیلنگ آب میده :|
*******************
امروز صبح ساعت 6پرواز داشتم تهران به کرمان...
ساعت 4بیدارشدم از کرج اومدم سمت فرودگاه حالا فکر کن شبش ه اصلا نتونستم بخوابم...
گیج گیج بودم وقتی وارد هواپیما شدیم و رو صندلیم نشستم یه آقای خیلی خوشتیپ اومد کنارم و آهسته گفت شماره اتون چنده؟!!!!!!!!!!!!
من:0شماره منو میخواید چیکار؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!چرا فکر کردید من بهتون شماره میدم؟!!!!!!!!!!
خیلی محترمانه گفت:آی کیو شماره صندلیت چنده درست نشستی؟!!!!!!
***************
من همیشه توی دوران تحصیلم یا نمره اول بودم یا نمره دوم.درس هام همیشه عالی بود و در زمره دانش آموزان تاپ کلاس بودم...
دوران ابتدائی بودم وضع مالی مون هم اصلا خوب نبود.توی کلاس هر هفته به بچه ها جایزه می دادن.من پیش خودم میگفتم چرا با اینکه من دانش آموز ممتاز هستم ولی هیچ وقت جایزه نمی گیرم؟؟؟
یه روز رفتم پیش مدیرمون بهش جریان رو گفتم،اونم گفت فردا به پدر یا مادرت بگو بیان مدرسه.عصر که رفتم خونه به مادرم گفتم که مدیر گفته باید بیای مدرسه اونم گفت من که وقت دکتر دارم میگم بابات بره...
فردا صبح بابام اومد مدرسه و من همش دلهره داشتم ببینم چی شده ولی ظاهراً خبر خاصی نبود.!!!
فرداش دیدم خانم معلممون با یه جعبه هدیه کوچیک وارد شد توی دلم دعا کردم کاش این یکی مال من باشه.در کمال ناباوری دیدم اسم من رو خوند.رفتم پای تخته بچه ها برام دست زدن،زنگ تفریح که شد جایزه ام رو باز کردم.واااااای خدایا چی دیدم؟؟؟
ساعت بابام...
الان که یادم میاد اشکم در میاد.آخه بابام بخاطر اینکه من جلوی بقیه کم نیارم این کار رو در حق من کرده بود.
بابا جون خیلی دوستت دارم:)
**********
بچه که بودیم یه بار مادرم نبود منم, دوستم رو دعوت کردم برا ناهار خونمون........
قرار شد آبجیم اشپزی کنه ابجیمم اون موقع نوجون بود......
منو دوستم مشغول خاله بازی:)
... آبجیم مشغول آشپزی............
کو کو با برنج...........کوکوش که وار رفت برنجشم که شفته شد.......در حد خیلی ضایع طوری که خجالت میکشید بیاره جلو دوتا کودک:)))))
بر داشت برنج و کوکو وا رفته رو با کلی آتاشغال قاطی کرد اورد گذاشت جلو ما گفت بخورید براتون غذای ژاپنی درست کردم از رو کتاب آشپزی اسم این غذا *سانگ شانگ* هست.........
ما هم خنگ.خوردیم ولی انصافی خوش مزه شده بود.......
دوستم رفته بود خونشون گریه میکرد که مریمینا غذای خارجی میخورن........مامانش ام اومده بود دستور غذا رو از آبجیم گرفت........
:))))))))))))
این شد که همه دوستامو دعوت کردم آبجیم دوباره سانگ شانگ داد به خورد ما کودک ها:))))))
************
مامان من سر ١ چهار راه يه گدا ديد داشت روزنامه ميفروخت.بهش پول داد اون گدا هم دعا كرد گفت ايشالا پرشيا بخري،٣ماه بعد مامانم پرشيا خريد.دوباره رفت تو همون چهار گداهرو ديد گدا گفت ايشالا مزدا ٣ بخري!!!٣هفته نشد مامانم مزدا خريد!!!اين گذشت و ٢-٣ سال اين نبود.پنج شنبه ديديمش بهش گفتيم كجا بودي گفت تصادف كرده بودم مامانم كه جو گير بود ٥تومن گذاشت كف دستش يارو هم دعا كرد ايشالا پرادو بخري...حالا اين هيچي چراغ سبز شده مامانم داره بهش ميگه چه دعاهايي كنه بعد از چهار راه رد شديم خواهرم زد زير گريه!گفتيم: چي شد؟!؟ گفت: يادمون رفت بگيم واسه كنكورم دعا كنه!!!

************

آقا من یه بار دوره بلوغم یکی از بیضه هام به شدت درد میکرد!
تنهایی خودم پاشدم رفتم یکی از کلینیک های وابسته به دانشکده علوم پزشکی!
اول یه دکتر میانسالی اومد سوال و جواب بعد گفت : برید روی تخت دراز بکشید شلوارتون رو هم در بیارین بیام معاینتون کنم!
منم رفتم شلوارو کشیدم پایین منتظر تا دکتر بیاد!
اقا چشتون روز بد نبینه یهو دیدم دکتره با هف هش تا دختر و پسر دانشجوی پزشکی ریختن تو!
نامردا نزاشتن به خودم بیام ریختن رو من شروع کردن به تشریح دادن ینی قشنگ رنگ من عینهو تربچه شده بود!
هیچی دیگه حدود یه ساعت هر کدوم داشتن با من درس یاد میگرفتن!
جدای از ... شدن به اعتماد به نفسم الان خیلی خوشحالم که یه خدمتی به جامعه پزشکی کردم

[ سه شنبه 2 آبان 1391برچسب:, ] [ 19:26 ] [ مسلم قبیتی ]

ما بچه بودیم یه بازی بود به نام :
«همه ساکت بودند ناگهان خری گفت» …
صد برابر پلی استیشن ۳ لذت داشت !
************
واااااااااااااااااااااااااااای بچه ها!
مثل اینکه 21 د سامبر 2012 الکی الکی جدی جدی شدااااااااااااا!!!
یه نکته جالب اینکه با شب یلدای 91 هم مصادف شده!!
اوووووووووووووووووووووووووف چه شود!!
تمووووووم شدیم رفتااااااااااااااااااا
***********
واكنش زنها بعد از نگاه عاشقانه شوهرشون...
زن اروپایی: عزیزم این نگاهت رو دوست دارم
زن ایرانی: چیــــــــــــــه ؟ بیا منو بخـــــــــــور!!!!
*********
من واقعا به مامان و بابام حسودیم میشه !
چون من هیچوقت نمیتونم بچه ای به باحالیه بچه ی اونا داشته باشم
*************
غضنفر با دوست دخترش سوار ماشین بودن یهو میبینه بسیجیا دارن ماشینارو میگردن
به دوست دخترش میگه پیاده شو برو اونور خیابون بگو ونک میری آقا
منم به هوای مسافر میام سوارت می کنم.
خلاصه ایست بازرسیو رد میکنه میره برا دختره بوق میزنه دختره میگه آقا پونک؟
غضنفر میگه نه خانوم ونک میرم . گازشو میگیره میره
***********
دیشب نشسته بوديم سر ميز داشتيم شام ميخوريم!
واسم اس.ام.اس اومده نگاه ميکنم ميبينم بابامه!
متن اس.ام.اس : بابا جون عزيزم اون خورشت رو بده بياد سمت من!
من همينجور هاج و واج موندم!
ميخنده و بازم بهم اس.ام.اس ميده که :
... امروز همراه اول بهم 150 تا "مسيج" هديه داده گفتم حروم نشه
****************
نیمه ی گم شده ی من باید یه آدم خیلی ولگردی باشه كه تا الان پیداش نشده...یه همچین آدمی به درد زندگی نمیخوره...اصلأ بره بمیره

[ سه شنبه 2 آبان 1391برچسب:, ] [ 19:23 ] [ مسلم قبیتی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

اعتقاد اصلی هممون اینه که باید بخندیم تا دنیا رو زیبا کنیم ...
آرشيو مطالب
امکانات وب
ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 4
بازدید هفته : 22
بازدید ماه : 318
بازدید کل : 41750
تعداد مطالب : 13
تعداد نظرات : 2
تعداد آنلاین : 1